روز آخر امتحان بودو ما شاد و خرم داشتیم می رفتیم ولگردی!!!
اونم کجا؟؟؟!!! تو گلسار!!!
وای خیلی روز خوبی بود !!!
والا تا پارسال یه اخته اخته بود یه دونه جمعه ما !
هر مناسبتی بود :
ترمه : آفرین ! تولدته؟! بریم اخته اخته !! روز آخر تابستونه ؟! بریم اخته اخته ! عیده؟! بریم اخته اخته !
روز آخر امتحاناته ؟! بریم اخته اخته !
پس ما هر سال به 2 مناسبت حتما اخته اخته پلاس بودیم !!!
1 : آخرین روز امتحاناته ترم اول!
2 : آخرین روز امتحاناته ترم دوم!
اما امان از دل غافل که ظاهرا خرجی ای که ما بهشون می دادیم ( می رفتیم اخته می خوردیم ) براشون کافی نبود کارشون نگرفت و بستم پاستیل فروشی باز کردن !
خب از اون موقع شروع می کنم که همه جلو در مدرسه جمع شده بودیم که راه بیفتیم ! من بودم سارا بود نوشین بود و پونه !
سارا : من باید 10:30 خونه باشم !
ترمه : تو [..........] خوردی! الان ساعت 9 ! 10 می خوای بری خونه چی کار خیر سر ؟!
سارا : پریسا خونه تنهاس !
در این موقع یه دونه کوبوندم تو سرش : تو خجالت نمی کشی بچه 12 ساله رو خونه تنها می ذاری؟ بزنم فکتو بیارم پایین ؟؟!! آدم خواهرشو می ذاره خونه می ره گلسار ولگردی ؟؟!!
سارا : من که گفتم 10:30 خونه باشم !
ترمه : ببند بابا مگه من میذارم 10 بری خونه زنگ بزن به پریسا بگو حاضر شه بیاد پایین من الان 3 سوته با کمری فول آپشنم می رم دنبالش !
خلاصه سارا زنگ زد و ما راه افتادیم دم خونه سارا اینا دنبال خواهرش ! وسط راعه یه گربه ی خیلی ملوس دیدم رفتم نازش کردم از اون به بعد اون 3 تا جیغ می زدن ترمه به من دست نزن منم می دوییدم دنبالشون !
خاک بر سرا جوری فرار می کردن انگار طاعونی جزامی چیزی دارم !!! دختره ی فلان فلان شده !
از اون ور رفتیم خونه سارا اینا دستم و شستم و پریسا جووووووووووون رو ور داشتیم رفتیم تو یه کوچه از ته کوچه که در اومدیم دیدیم جلوی توت فرنگی هستیم یکی از گزینه هامون هم توت فرنگی بود اما امان از دل غافل که توت فرنگی بسته اس !
گفتیم یه نمه ول بگردیم تا باز کنه :
ترمه: بریم از بلوار توحید بریم بلوار گیلان !
پونه : آره بریم دهکده !
سارا : خو از گلسار بریم !
ترمه : نه از بلوار توحید بریم !
سارا : دیوانه اینور که نزدیک تره !
ترمه: مشنگ منم به خاطر دوریش می گم از این ور بریم ساعت 9 صب کدوم بستنی فروشی بازه آخه؟!!
خلاصه من مثل همیشه از خود گذشتگی کردم از گلسار رفتیم !
وسطای گلایل بودیم که من گفتم : یه پیشنهاد بریم برج سیگارت ببینیم !
نوشین : کجا ؟!
ترمه : برج سیگارت ! یه برجه که کوره آجر پزی بوده قبلنا!
سارا : خوشگله؟!
ترمه : من از نزدیک ندیدمش ! ولی آره از دور که خوشگل بود !
بعد جریان پارسال رو تعریف کردم که : من گفته بودم بریم سیگارت رو ببینیم ! گفتن باشه ! 5 دقیقه بیشتر نبود که برسیم آذین ( با یه لحن بدی !) : کجا داری ما رو می بری اینجایی که داری می بری ما تا 1 هم خونه نمی رسیم !
منم قهر کردم و گفتم : لشتو هر جا می خوای برو و اومدم خونه !
اینو که براشون تعریف کردم بهم خندیدن من داشتم ادای بچه ها رو در می آوردم که دیگران مسخره شون می کنن گریه می کنن که یه دفعه ....! (داستان باز هیجانی شد )
یک عدد ریو سفید با یک عدد آذین راننده جلوم ترمز زد !
ترمه : هوی کره خر چته ؟؟!! جولوتو نگاه کن !
من داشتم می رفتم درگیر شم که نوشین نگه ام داشت و گفت : ترمه وضعیت سفیده ! طرف از خودمونه !
دیدم آذین از ماشین پیاده شد ! گفتم : به به به ! حلال زادس کره خر !
الان ذکره شرت بود آذین جان ! لشتو غلط کردی آوردی اینجا بیا اون لپای گلیتو چن تا چک بزنم دیگه موخل آسایش من و گرو ه ام نشی !
آذین : کجا می رین برسونمتون !
نوشین و سارا زیر لب : ما بمیریم هم سوار اون نمی شیم !
ترمه ( با پوزخن به حرف سارا و نوشین ) : برج سیگارت همون جا که نذاشتی پارسال بریم ! میای؟!
آذین : آره میام شما برین من با ماشین دنبالتون ! پونه تو بیا با من !
آذین و پونه رفتن ما هم همون 2 دقیقه راه رو رفتیم رسیدیم برج رو بهشون نشون دادم ! حالا عکس العمل هاشون !
ترمه : دیدین؟؟!!
نوشین : برج برج که می کردی این بود ؟ همچین گفتی برج فکر کردم الان بریم زیرش باید گردنمون بشکنه تا بالاشو ببینیم !
پونه : ...................! ( پونه همیشه رو سایلنته بچه ام ! )
پریسا : بله !
آذین : چه با حاله !
سارا : چه خوشگله !
ترمه : بیاین برین نزدیک !
ردشو دنبال که کردیم از یه خونه سر در آوردیم که درش وا بود توش آدم بود برجه هم تو حیاطش بود ! نمی تونستیم بریم نزدیکتر !
چند تا عکس گرفتیم و راه افتادیم !
آذین طبق معمول مسخره بازیش عد کرد : بیاین تا ماشین مسابقه ! شروع کرد به دوییدن یه خرده نگاش کردم به زور کیفمو از کولم در آوردم و دادم به نوشین منم دنبالش دوییم ! 30 متر باهاش فاصله داشتم اما از اونجا که ما پاهام خیلی بلند تر از آذینه و خیلی لاغر ترم نزدیک ماشین بهش رسیدم !
ترمه : بچه ها ک نیومدن بیا بریم ببینیم از این ور می شه رفت تو برج ؟!
دنبالم راه افتاد وسط کوچه یه ساختمون نیمه ساخت بود ک هیشکی توش نبود ! حیف که حس اون خونه خرابه های تو فیلما رو نمی داد آخه تازه ساخت بود ولی همون که درو پنجره هاش فقط میله بود و خونه هم خالی بود کلی حس ترس به آدم می داد ( از همین جا سو سو هامونو واسه اون کسایی که باهامون نیومدن بدم !)
بچه ها که رسیدن :
ترمه : آقا یه سوپرایزی براتون دارم یه چی پیدا کردم صد برابر بهتر از برج ! اصلا هول نشین به همتون می رسه !
بردمشون خونه رو نشون دادم سارا و پریسا که حس کنجکاویشون خیلی خوبه سارا دنبالم اومد ! پریسا که یه خرده کوچیکتره اونجا وایستاد و گفت : منم می خوام بیام ! رفتم دستشو گرفتم آوردمش پایین ! آخه جلوی ورودی یه شیب بود حدود 5/1 متر !
نوشین و پونه رو هم با خودمون به زور بردیم طبقه اول رو که دیدیم نوشین و پونه رفتن پایین !
ما رفتیم 2 تا طبقه ی بالا رو ببینیم ! طبقه ی آخر که رسیدیم از پنجره ی دایره شکل توی راه پله ی ساختمون برج سیگارت بد جور خودنمایی می کرد ! خدایی خیلی خوشگل بود !
به هر حال از اون خونه دل کندیم و اومدیم بیرون ! آذین و پونه رو فرستادم کیشیک ببینن تو گلسار کدوم مغازه ها بازه من و سارا و نوشین هم پیاده رفتیم ! به هر حال سر و کله ی آذین پیدا شد : من می خوام برم خونه هیچ جا هم باز نیست ! پونه پیاده شد و آذین رفت ! دم در پاساژ گلسار جمع شدیم پولامونو دادیم دست نوشین گفتیم می ریم کافی شاپ بالای پاساژ !
گفتیم چی کار کنیم که ضایع نشیم که اومدیم بستنی کوفت کنیم !
ترمه : کل پاساژ و دور می زنیم رسیدیم طبقه ی آخر پریسا می گه : بریم بستنی بخوریم ما هم می گیم : چه پیشنهاد خوبی بریم !
اومدیم همینو اجرا کنیم که طبقه اول رو که دور زدیم دیدیم خیلی ضایع اس با لباس مدرسه اول صبی اومدیم پاساژ !
من از در زدم بیرون ( همه هم که مطیع من ! ) دنبالم اومدن !
پیشنهاد دادیم بریم بابک ! گفتم : من با بابک حال نمی کنم !
ولی بازم حس از خود گذشتگی من گل کرد و گفتم : سگ خورد بریم بابک !
رفتیم بابک تا مبارکمونو گذاشتیم رو صندلی یه آقایی اومد بالا سرمون : خب امتحانا تموم شد دیگه نه ؟!
یه نگاهی به سر تا پاش انداختم تو دلم گفتم : مرتیکه نمی فهمی اومدیم اینجا که غم و غصه هامونو بریزیم دور دوباره می یای تر می زنی به اعصاب ما می ری ؟!
زیر لبی گفتم : اینم از بستنی کوفت کردنمون !
مرده : بله ؟!
گفتم : عرض کردم بله تموم شد امروز آخریشو دادیم !
مرده : آره دیگه ! باید بیاین بیرون دیگه حالا وقته استراحته !
زیر لب گفتم : مونده بودیم تو بهمون بگی بعد استراحت کنیم !
مرده : چیزی فرمودین !
من کله امو از تو منو در آوردم گفتم : بله ؟!
مرده : عرض کردم چیزی فرمودین ؟!
ترمه : آهان ، ام نه ! گفتم آره الان دیگه وقته بخور و بخواب !
واسه این که مرده دیگه سر حرفو وا نکنه در ادامه گفتم : من شکلات گلاسه ! بده بغلی !
مرده هم راشو کشید رفت !
بستنیمونو کوفت کردیم حالا چقدر سر بستنی خوردن سر به سر سارا گذاشتیم بماند ! آخه ماله خودشو خورد داشت ماله خواهرشم می خورد بعد نوشین هم هی اصرار می کرد مال من رو هم بخور !
سارا هم با تعارف سرشو تکون می داد که مثلا نه نمی خورم !
ترمه : سارا اونجوری با میل سرتو تکون نده شکمتو نگا شده 2 برابر کله ی من یه خرده به فکر خودت باش ! حالا مال نوشین رو هم می خواد بخوره فکر کنم که تا ساعت 2 باید اینجا بشینیم که خانوم می خواد ته مونده ی همه رو بخوره !
اینو که گفت سارا یه نگه مظلومانه بهم کرد و با دستش آروم بستنی رو زد کنار !
ترمه : نه سارا جان چرا می زنی کنار بخور عزیزم انقد نخوردی شدی پوست و استخون بخور جون بگیری!
من شوخی کردم شکمت اندازه انگشت کوچیکه ی پای منم نیست بخور !
اینو که گفتم سارا یه لبخند زد و بستنی رو کشید سمت خودش ! من هاج و واج مونده بودم که نوشین گفت : حالا که خیلی اصرار می کنی می خورم ! همه زدیم زیره خنده سارا هم مشغول بود !
ترمه : نوشین کم کم تا حواسش نیس برو تو کارش خرش مال تو رو هم بخوره !
سارا دیگه پاشد ! به پریسا گفت : پول بده می خوام چیپس بخرم !
ترمه : کوفتو بخوری ! کارد بخوری ! تیر بخوری ! بچه چرا انقد می خوری ؟! الان بستنی کوفت کردی !
ولی کو گوش شنوا چیپس رو خرید و اومدیم بیرون و رفتیم خونه هامون !
تبلیغات